سرنوشت
افسوس بر دو روزه ی هستی نمیخورم زاري بر اين سراچه ي ماتم نميكنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد او روح مرا رام کرده است
جان سختی ام نگر که فریبم نداده است این بندگی که زندگی اش نام کرده است
بیمی به دل زمرگ ندارم زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریق می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا میتوان گریخت من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ای راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را
به نام خدايي كه دراين نزديكي ست